امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

43 و 44 ماهگي

1396/10/20 10:28
نویسنده : فاطیما
481 بازدید
اشتراک گذاری

سلاااااااام ماماني؟ خوبي عشقم؟

عزيزدلم اين روزا خيلي خيلي سرم شلوغه اما حتي اگه نتونم بيام وبلاگتو آپديت كنم همه شيرين زبوني ها و شيرين كاري هاتو يادداشت ميكنم كه سر فرصت برات به يادگار بذارمشون تا وقتي بزرگ شدي بخوني و كيف كني، همونطور كه اين روزا عااااشق خاطرات نوزاديت هستي و وقتي برات تعريف ميكنم همه وجودت ذوق ميشه براي شنيدنشون مطمئنم كه اين خاطرات هم بعدا برات كلي جذاب خواهد بود.

چند وقت پيش دايي شهريار كمرش رو عمل كرد، الهي قربونت برم كه انقدر مهربوني كه كليييي براش دعا كردي، هر وقت اذان پخش ميشد دستاتو مياوردي بالا ميگفتي الهي دايي شهريار خوب بشه  چند بار كه رفتيم خونشون برات جوجه كباب درست كردن ديگه هي ميگي بريم خونشون جوجه كباب بخوريم، يه بار گفتي بريم خونه خاله جوجه درست كنيم ميخوام بيارم براي اين پيشيه!

تو مهد كودك با پارسا و اميرحسين سپندي دوست شدي و خيلي خوشحالم كه كلي همو دوست دارين، پارسا كلي هواي شما رو داره، يه روز شنيدم به يكي از بچه ها گفت اسمارتيزتو به اميرصدرا بده! خلاصه بدجور وكيل مدافعت شده و از اين بابت خيالم راحته! اين ماه هم از طرف مهد رفتين نمايش عروسكي (به قول خودت يماشك) ماه و پري كه كلي خوش گذشته بود بهت.

يه مدت گير داده بودي به باباجون ميگفتي كه جرثقيل ميخوام كه برات خريد، بعد چند روز دوباره بهش گفتي بدمينتون خيلي دوست دارم ميشه برام بخري؟ باباجون هم كه خيلي خيلي دوستت داره يه روز با بدمينتون اومد خونمون و شما كلي خوشحال شدي، بعدش به باباجون گفتي ازت خيلي راضيم

جديدا گوشه پاتو الكي فشار ميدي يكم قرمز بشه نشونم ميدي ميگي بگو بميرم برات!! خودت هم ميخواي بهم محبت كني ميگي مامان برات ميميرم!! آخه خدا نكنه عشقمممم، مهربونممم. يه روز بهم گفتي اگه دختر خوبي باشي دو تا موبايل ميخوام بهت بدم!  يه بار به من و بابايي گفتي شما دو تا خيلي مامان باباي خوبي هستين فقط بعضي وقتا دعوام ميكنين! يه بار دعوات كردم فوري برگشتي گفتي چرا دعوام ميكني؟ دختر عاقل كه اينكارا رو نميكنه!! منم گفتم آخه قبلا چند بار بهت تذكر داده بودم اين كارو نكني، گفتي منم چند بار گفتم جرثقيل ميخوام مگه گوش دادي؟؟؟ آخه دهه نوديييييييي چقد حاضر جوابيييييييي!!

خداروشكر مرحله ديگه اي از رشدت رو پشت سر گذاشتم و اون گرفتن شيشه شير بود! انقد كه آقا هستي تو اين مرحله هم خيلي بهونه گيري نكردي و عالي كنار اومدي، ديگه فقط با ني و تو ليوان شير ميخوري. راستي خيلي خوشحالم به ماهي علاقمند شدي مخصوصا ماهي چشم دار!! هميشه ميگي برام ماهي چشم دار درست كن ... (منظورت اين هست موقع سرخ كردن كله شو جدا نكن ببينمش). يه خداروشكر جانانه هم براي اينكه مسواك هر شبت ترك نميشه، يك دو بار هم كه يادمون رفت، به محض رفتن تو تخت يادت اومد فوري اومدي گفتي واي يادم رفت مسواك بزنم الان كرم دندونامو ميخوره!! در عين حال نميدونم چرا از شونه كردن موهات فراري هستي.

بعد از گذر از روزهايي كه تمام اسباب بازي هاتو مياوردي تو هال ميريختي الان اونقدر آقا شدي كه هر وقت خونه رو مرتب كنم ديگه بايد با اصرار ازت بخوام وسيله اي بياري بازي كني!! همش ميگي نه نميارم آخه خونه به هم ريخته ميشه! هر چي ميگم عيب نداره مامان جان مساله اي نيس بازم ميگي نه دوست دارم خونه تميز بمونه!! حتي اگه وسيله اي از ما هم جايي باشه فوري ميگي جمع كنين خونه نامرتب شده!! آخه چرا هر بار از يك طرف ميفتي مامان جان؟ البته دارم سعي ميكنم رو اين موضوع اصلا حساسيت نشون ندم تا كم كم از سرت بيفته اين تميزي بيش از حدت!!

يه بار به اميرحسين گفتي بيا با هم بازي كنيم، گفت چي بازي؟؟ گفتي مسخره بازي!! يه روز گفتي مامان تو مهد كودك يه پسره دهنشو پر از غذا كرده بود! اين بچه خفه نميشه؟؟؟

از اونجايي كه هر موقع مريض باشي مامان جون ازت نگهداري ميكنه هر وقت ميريم خونه شون خودتو به مريضي ميزني كه اونجا بموني، هي هم ميگي بخدا مريضممم! بعد كه ديدي روشت جواب نميده ميگي اصلا ميخوام بچه باباجون مامان جون بشم. هر وقت هم پيششون ميموني با چشم پوشي از شيطوني هات كلي بهتون خوش ميگذره! يه بار گفتي چه كيفي كردم امروز پيش مامان جون موندم با اون غذاهاي خوشمزه ش! يه بار ديگه برات قرمه سبزي پخته بود گفته بودي هيشكي نميتونه اينطوري قرمه سبزي بپزه ماماني هم نميتونه بپزه!

پيرو آلودگي هوا كه زمستونا درگيرش هستيم فكر ميكردي آلودگي از آشغال هايي كه تو خيابون ميريزن به وجود مياد، هر موقع جايي آشغال ميديدي ميگفتي اي واي بازم آشغال ريختن الان هوا آلوده ميشه. يه بار گفتي جفتگر (رفتگر) داره آشغالا رو جمع ميكنه ديگه آلودگي نداريم!

به قرص گاز زدني ميگي قرص قاز زدني! كاغذ رو دوربري ميكنيم ميگي قرقري ميكنيم!

شعرهاي قندون و يلدا و من يه گلم به اضافه سوره ناس و توحيد رو ياد گرفتي، هر شب قبل خواب ميخواي بخونيشون و ضبط كنم و بعدش 7-8 بار گوش كنيم، گاهي هم ميگي بفرست براي مامان جون باباجون. يه بار وسط شعر خوندن يهو چشاتو بستي گفتي ببخشيد من ديگه بايد بخوابم آخه بايد زود بخوابم صبح بيدار شدم نق نزنم!! اي بلاااااچه آخر فيلم و تئاتري بخدا، بابايي هميشه ميگه آخرش اين اميرصدرا بازيگر ميشه!

پسندها (3)

نظرات (1)

عمه فروغعمه فروغ
10 تیر 97 11:30
خدا حفظش کنه براتونمحبت
فاطیما
پاسخ
مرسي عزيزم